به نام خدا
رازور رود کوچکی ست. به کوچکی هراز شاید. اما این قسمت مسیر را بر خورد می کرد به یک بستر عمیق و کم شیب، برای همین فکر می کردی روی دانوب هستی. دبه آرام و بی صدا پیش می رفت. انگار تن سپرده بود به جریان رود. باد خنک غروب، دستی می کشید به سطح رود و خنکی دلچسبش را می پاشید روی صورتت. یاد والس "قایقرانان دانوب" افتادم. بی خود نیست که هر کس پا می گذارد این گوشه دنج اروپا، به جایی و گوشه ای دل می بست. صدای غورباغه ها با پایین رفتن خورشید بیشتر و بیشتر می شد. مثل غروبهای کنار شالیزار، وقتی خسته از نشای عصرگاهی، رو می کردی سمت خانه های روستایی، دسته های بیخیال غورباقه های عاشق ردیف می نشستند کنار مرزهای خیس و می زدند زیر آواز.
چراغهای دبه که روشن شد، کرانه غربی رود هم از دل تاریکی پیدا شد. لنگرگاهی کهنه، با نمادهای دوران کمونیستی، پر از نوستالوژی های عصر شوروی مخوف. از دبه که پیاده شدم رو کردم به نگهبان این سمت رود و پرسیدم روستا کجاست؟
نگهبان با کمی من و من با دست به داخل جنگل اشاره کرد و گفت: 2 مایل. ولی شب ... شانه ها را بالا انداخت و سرش را به علامت نه تکان داد. گفتم: خطرناکه؟ با سر و به شدت تایید کرد. اشاره کردم شب کجا استراحت کنم؟ ساعتش را نشان داد و بعد اشاره کرد که یک ساعت دیگر با هم برویم. "کجا؟"
با حالتی از تعجب گفت: روستا. و بعد زد زیر خنده.
تا ده بیست دقیقه راه بود اما تمام طول مسیر را مثل جن زده ها راه رفتیم. نگهبان که اسمش الیوش بود خیلی می ترسید و دائم به اطرافش نگاه می کرد و داد می زد و چیزهایی می گفت که نمی فهمیدم. با آنکه یکی دو قدمی ازو جلوتر بودم ولی باز با دست اشاره می کرد تند تر.
وقتی به ده رسیدیم فقط با دست به سمت ساختمانی قدیمی و شیروانی اشاره کرد و بعد دوید سمت دیگر روستا. من مانده بودم و سنگینی شبی تاریک در آن نقطه انتهایی دنیا. مانده بودم مستاصل. با کاسه چه کنم در دست. یک ربعی بود که مثل مادر مرده ها ایستاده بودم و ذهنم مثل سوزن گرامافون روی یک قطعه اعصاب خورد کن گیر کرده بود. بالاخره پا کندم و به سمت آن ساختمان راه افتادم. کمی که نزدیک تر شدم تابلویی توجهم را جلب کرد : Brothel of the dark forest
نمی دانستم چه کنم؟ برای این چیزها این همه راه را نیامده بودم. از دلم گذشت که خب تو برو بگو یک جای خواب می خواهم. لعنت بر شیطانی گفتم و به سمت خانه های روستایی راه افتادم.
روستا پایین تپه ای بود که الیوش مرا آنجا رها کرده بود. با آن همه چراغ روشن، روستای بزرگی به نظر می رسید. آهسته شروع کردم به راه رفتن و پرسه زدن. چه باید بکنم. مزیت شهرها این بود که اگر مسافرخانه نداشتند، پارکهای متعدد و امنی داشتند که می شد روی نیمکتی نشسته استراحت کرد و یا با یک سرچ کوچک می شد از طریق انجمن هیچ هایکرها میزبانان آن شهر را یافت و محلی برای استراحت دست و پا کرد. اما حالا چه؟
ده ساکت بود. پشت پرده ای از مه که کم کم بیشتر می شد نه صدایی می آمد و نه حتی اثری بود از زندگی موجودی به نام انسان. انگار خالی بود از سکنه. فضای وهم انگیز شب، با مهی که فقط برای زهره ترک کردنم شاید پیدا شده بود، وادارم کرد که در خانه ای را بکوبم... در خانه دوم... سومین و حتی ششمین خانه هم هیچ جوابی ندادند. از انتهای جاده که ختم می شد به تاریکی صدای کوبش پایی می آمد. مثل صدای کوبیدن سم اسبی غول پیکر، یا صدای خرامیدن چهارپایی به بزرگی فیل...
ادامه دارد...
نظرات شما عزیزان: